گلهای کاغذی
دفتر ممنوعه ایست که تنها خوانندگانش هم قفسهای من هستند
وقتی که متوجه مرگش شد، خدا را با جعبه ای در دست دید. خدا: وقت رفتنه ! مرد:به این زودی ؟ من نقشه های زیادی داشتم ! خدا: متاسفم ولی وقت رفتنه. مرد: در جعبه ات چی دارید خدا: متعلقات تو را. مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من ؛ لباس هایم ، پول هایم و ...... خدا: آن ها دیگر مال تو نیستند. آن ها متعلق به زمین هستند مرد: خاطراتم چی؟ خدا: آن ها متعلق به زمان هستند. مرد: خانواده ودوست هایم ؟ خدا: نه ، آن ها موقتی بودند. مرد: زن و بچه هایم ؟ خدا: آن ها متعلق به قلبت بود. مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند! خدا: نه، نه .... آن متعلق به گردوغبار هستند. مرد: پس مطمئنا روحم است! خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است. مرد با اشک در چشم هایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است! مرد دلشکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟ خدا : درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی! مرد: پس من چی داشتم؟ خدا: لحظات زندگی مال تو بود. هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود. ........ زندگی فقط لحظه ها هستند................ قدر لحظه ها را بدانیم و لحظه ها را دوست داشته باشیم . توکه رفتی شهر خالی از سکنه شد به راستی پدر مگر تو چند نفر بودی پ ن : یکسال دیگر به سالهای نبودنت اضافه شد اما ديدم نبودنم شايد جفايي باشد در حق دوستاني كه در همه حال كنارم بودند و شايد لطف در حق آنكه اميد و قولي داد كه فراموش كرد روي صحبتم با اوست اوكه حسي را درمن زنده كرد به نام عشق و پس از آن ..... بگذريم .... شايد هم چاره اي نداشت شايد من بايد مراقب مي بودم كه پاي دلم لرزد شايدهم ............... بگذريم آمدم بگويم ممنون از بودنتان پنج سالی از آن آغازین ساعات ۱۷تیر می گذرد. بغض ، لباس مشکی ، اشک ، فقط یک کلمه ؛ بابا ... آخرین نگاهت را خوب به یاد دارم ، چه بازیگوش بودم و تو چه آرام رفتی ، نمی دانستم آن روز مرا از بوسیدنت محروم کردند ، گفتند اشک های من تن تو را ناپاک می کند دستم را کشیدند و بیرون بردند نمی دانم چطور می توانستند اینقدر سنگدل باشند آخر این آخرین فرصت بود و من در آرزوی بوسه ای بر گونه ات مانده ام یادت هست چطور خفته در آرامش به من لبخند می زدی؟ وقت سفر، آب را بدرقه راهت کرده بودم که جاده تو را برایم برگرداندولی نیامدی و حالا پنج سالی هست که دیگر به این آب ریختن ها اعتقادی ندارم پدر رفت و برای دوباره دیدن خنده ها و آغوش گرمش چشمهایمان به در دوخته شده کاش می شد... ولی عطر یادش همین جا ، کنار ما دایما پرسه می زند مدتی قبل تو وبلاگ یکی از دوستان مطالبی در مورد یکی از یادگارهای کربلای ۵ خوندم نظری دادم وازوبلاگ خارج شدم . امروز وقتی امدم تا سری به کلبه تنهاییم بزنم اسم اشنایی را بین بزرگوارانی که منو قابل دونسته ونظر داده بودند دیدم نوشته ای که خیلی خوشحالم کرد خودم که چندین وچند بار خوندم دلم نیومد شما را از خوندش محروم کنم تصمیم گرفتم که نوشته این بزرگوار را برای شما دوستان اینجا بگذارم تا بخونید سلام بر گلهای کاغذی با توجه به اسم ورسمتون پیداست که علاوه بر اینکه خیلی متلطف به بوی گل وریحان خوش میباشید حقیر (نگاه و نشان )خاطره ای شیرین را از دوران دفاع مقدس ودقیقا شب عملیات کربلای 5 دارم که تقدیم می کنم .... مختصر ومفید میگم تا خاطره نویسی دیگر رزمند گان خوانساری سر لوحه باشد واینجانب در حاشیه ان عزیزان والبته دعای خیر چون شما دژایمنی برای راه پرخطر درکوله ام داشته باشم . بعد از اینکه با مراقبتهای ویژه وپشت سر گذاشتن خیلی از خطراتی که در بین راه میتوانست که گروهان را به نابودی بکشد وهیچ اثری از ما بجا نماند به سنگر ویا خط دوم جبهه رسیدیم حوالی ساعت 2.5 بعدازظهر روز( احتمال میدم )2/12/1365محور عملیاتی کربلای 5 موقعییت یا مهدی ، چنتا سنگر که معلوم بود از دیشب ساخته شده بود منتظرما بودند منو مهدی امینی وعلیرضا امینی وشهید علیرضا احمدی وشهید جواد منصوری فرمانده دسته یه جا وتوی یه سنگر افتادیم البته تقسیم بندی تو کار نبود همین طور که یه سنگر پر میشد سنگر بعدی میزبان میشد تا همه برو بچه های گروهان مستقر شدند سریعا یه پذایرئی مختصر شدیم هم از جانب عراقیها و هم تدارکات گردان خلاصه اوضاع قرمقاطی شده بود فقط منتظر بودیم تا شب فرا برسه ومطابق نقشه حمله دیگری از مراحل مختلف وچند گانه کربلای 5 را اجرا کنیم هرکسی مشغول کاری بود بیشتر فضا روحانی بود بعضی موقعها با رعایت حفظ جان بچه ها سری بهم میزدند وچون فرمانده دسته شهید جواد منصوری تو سنگر ما بوند بنابراین بیشترین رفت وامد مربوط به سنگر ما بود یه لند کروز اومد که مهمات بیاره بلند گو داشت مدتی اونجا بود تا اینکه به اذان مغرب نزدیک و نزدیک شدیم بالاخره زمان نماز مغرب وعشا فرا رسید البته بصورت نشسته توی سنگر به جماعت نماز خوندیم بعد از نماز قرار شد یه دعای مختصری بخونیم وهر لحظه اماده رفتن بشیم بیشتر نظرشون روی دعای توسل بود ،دلم براتون بگه که چه دعائی همه داشتند با خدای خودشون راز ونیاز میکردند من (اسدالله اورعی )دیدم که همه تو حال و هوا هستند برای تغییر روحیه تصمیم گرفتم درپایان دعای توسل کاری کنم تا همه بخندند ، میدونید چیکار کردم براتون میگم قبلا گفتم که تدارکات یه سهمیه های را بهمون داده بودند برای خط مقدم که شامل اجیل بود اقا من سهیمه ام را ور داشتم باز کردم وعین شب عروسی ریختم تو سر همه بچه ها اقا یک شوری از خنده بپا شد که نگو ونپرس هی ام میگفتم امشب عروسیه بچه ها میگفتند بابا پس کو عروس ودوماد من بهشون میگفتم گذاشتم براتون پس محرم ونا محرم چی شده میخائین چشم چرونی کنین خجالت بکشین یه ساعت دیگه همه عروسیتونه تازه بچه ها متوجه شوخیم شدند اونشب دوتا از برو بچه ها یعنی جواد منصوری فرمانده دسته وعلیرضا احمدی نیروی دسته به مقام رفیع شهادت رسیدند . باز خرید عید باز جای خالی ات باز ...................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |

